شروعی دوباره !!!!!!!
منم دوسش داشتم ولی ...
چطور شد یه دفعه نمیدونم .
وای خدای من ...
من چکار کردم ؟
هزيان هاي 2 angelic
منم دوسش داشتم ولی ...
چطور شد یه دفعه نمیدونم .
وای خدای من ...
من چکار کردم ؟
سلام
امیدوارم همه اعضای خوانواده بلاگفا خوب،خوش و سلامت باشند.
من محمد هستم و به تازگی به این نتیجه رسیدم که عاشق شدم.
بله ، عاشق یک دخترواونو خیلی دوست دارم و ضمنا اینوهم می دونم که اونم منو دوست داره حتی شاید بیشتر از خود من
از شما میخوام نظرتون رو راجع به عشق و عاشق شدن پسرا بگین ممنون
دلم گرفته آسمون میخوام فریاد بزنم میخوام گریه کنم میخوام گذشته هامو فراموش کنم
میخوام چیزایی را که از دست دادمو فراموش کنم
دلم گرفته آسمون از خودت هم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمركه دربه درم
اي اشك آروم بريز بر گونه بيمار من
لذت ببر تو هم اي غم از اين همه آزار من
اي لحظه پايان من اين امشب و فردا نكن
درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
تا دگر بار ازاين گونه خطاها نكنم
تا كه برخواست لبت از لب من
توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم
آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند...
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند...
آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند...
و قلبها جدي جدي مي شکنند...
و تو شوخي شوخي لبخند مي زني...
و من جدي جدي عاشق ميشم
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي
پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان
منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم
که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي
يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه
چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي
بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و
گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي
را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست .
از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟
اینم یه شوخی کوچیک با بازیگر هندی که من خیلی دوسش دارم
امیدوارم هر جا هستی پیش هر کی نشستی
خوش باشی
هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود
جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر و
بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
تویی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن
چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن
حسِ غريبي است دوست داشتن.
وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛
به بازيش ميگيريم
هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر .
تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه،
اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد
نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي نخواهم بود
نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم بود
مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود
نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد
مي توانم عهد كنم كه با تو
افكار و احساساتم را با تو
سهيم خواهم شد
اما...
می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشی
مي توانم عهد كنم كه با تو كاملا صادق خواهم بود
مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد
مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد
مي توانم عهد كنم كه كمكت خواهم كرد به هدف هايت برسي
اما...
پيش از همه مي توانم عهد كنم كه
دوستت خواهم داشت
و با گرماي نگاهت يخهاي شک و ترديد را در وجودم ذوب کردي،
و آهنگ صدايت تمامي احساساتم را برقص آورد،
و آنگاه با بوسه هاي معجزه آسايت صداقت مرده را در من زنده کردي،
و با تيشهُ نيشين ابروانت بر تنهُ تنومند قلبم شعر عشقت را به يادگار
گذاشتي، که تنها سطر عاشقانهُ وجودم شد.
و آنگاه ياد و خاطرت را با طناب مشکين موهايت بر لحظه لحظهُ زندگيم
گره زدي،
آري اين تو بودي که احساسات صاف و پاکت را در ميان ابرهاي شرم و
حياء پنهان کردي و با باران مهر و محبتت آتش غرور و خود پسندي را
در من آرام کردي و با نعره هاي رعد آساي سکوتت و برق لبخند چشم نوازت
سبب گشتي تا شجاعت گم شده ام را در صحراي ترس و وحشت بجويم تا
که به سويت آمدم و با فرياد گفتم :
دوست دارم ![]()
برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .
برای شاد بودن نیاز به یک عمر نیست . شادی ... آرامش ... امنیت و عشق ... قدرت ... بزرگی و عظمت ... پاکی و زیبایی ... وسعت و عمق ... همه و همه ... ... را می توان در یک لحظه تجربه کرد .
نگذاریم ... دیگر نگذاریم چیزی به اندازه ی یک لحظه ٬ حتی به اندازه ی یک یاد ٬ یک ... از هیچ روزن ناخواسته ای خارج گردد... این ها گنج های ما هستند ... گنج هایی که آسان به دست نیاورده ایم ... چه بسیار روزهایی که در گرمای سوزان خشم ها و بی توجهی ها ٬ زمین سخت و بی رحم تنهایی ها را شکافتیم ...تا این گنجینه ی به یادگار مانده از بدو آفرینش را مال خود کردیم .
دست هایت را محکم بگیر ... آغوشت را برای نگه داشتن همه اش باز کن ... بازوانت را برای حمل تمام سنگینی آن ٬ قوی و مستحکم کن ... زانوانت را برای بردن و بر دوش کشیدن این حجم بی کران در تمام مسیر ٬ استوار و راست نگه دار ... و لبانت را برای لحظه ی رسیدن به لبخند باز کن .
برای خوشبخت بودن لحظه ها کافی است .
دنگ ... دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ .
زهر اين فكر كه اين دم گذر است ٬ مي شود نقش به ديوار رگ هستي من .
لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد ٬
پس اگر مي گريم ٬ گريه ام بي ثمر است و اگر مي خندم ٬ خنده ام بيهوده است.
دنگ ... دنگ ... لحظه ها مي گذرند ...
آنچه بگذشت ٬ نمي آيد باز .
قصه اي هست كه هرگز ديگر ٬ نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ ٬ بر لب سرد زمان ماسيده است .
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد ٬ آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي ٬
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم .
و آنچه بر پيكر او مي ماند : نقش انگشتانم .
دنگ ... فرصتي از كف رفت ... قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر ٬
وا رهانيده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور و دراز ٬ داده پيوندم با فكر زوال .
پرده اي مي گذرد ٬ پرده اي مي آيد :
مي رود نقش پي نقش دگر ٬ رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر ٬ مي زند پي در پي زنگ :
دنگ ... دنگ ... دنگ ...........
از دست تو رنجيدم و چيزي نگفتم
با ديگرانت ديدم و چيزي نگفتم
کلي سفارش کرده بودي من نفهمم
اين نکته را فهميدم , و چيزي نگفتم !!